شعر
یاد دارم یک غروب سرد سرد
می گذشت از کوچه ما دوره گرد
دوره گردم کهنه قالی میخرم
دستـه دوم، جنس عـالـی میخرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم
گر نـداری کـوزه خـالـی می خرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی کشید بغضش شکست
اول ماه است و نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگی ست
بوی نان تازه هوش از ما ربود
اتـفاقاً مــادرم هـم روزه بــود
خواهرم بی روسری بیرون دوید
گفت آقا سفره خالی می خرید؟



